تبليغاتX
با تو می مانم...
یه عاشق عشق...
من به این ثانیه ها دلشادم

به همین تنهایی...

به همین بودن بی دغدغه رویایی

به همین لحظه که گم میشوم و تو مرا می یابی

به همین لاف زدن های قشنگ که پر از نور امید است دلم

آی غمها کجایید که من میخندم  تا تو دلشاد شوی

ور نه یه ثانیه بی دغدغه ماندن سهل است که ز یادم بروی...

کاش میدانستم که چرا روز و شبم با تو گره خورده ولی...

باز هم باک ندارم که دلت مال من است و همین از سر من هست زیاد

کاش یادت نرود که کسی هست در آن سوی زمین

جنسش از سنگ ولی تا فراموش شود میمیرد.....

هادی عزیزم حتما یادت هست که این شعرو کجا برام نوشتی .الان که نیستی هر شب دارم همونو میخونم و اشک میریزم.امشب یک هفته میشه که نیستی.........بیا دیگه.جون من...دیگه چیزی ازم نمونده.تنهایی و دلتنگی بدجوری منو بهم ریختن.میشه کمکم کنی؟یادته اونروز بهم گفتی فکر کن داری به یکی کمک میکنی کمکم کن و تنهام نذار یادته بهت قول دادم تنهات نذارم؟حالا تو فکر کن یه گدای عشق گوشه خیابون نشسته و با نگاه پر از اشکش داره به تو که داری از کنارش رد میشی  التماس میکنه که برگردی. فکر کن من همون گدام .اره تشنه دوست داشتنتم کمکم کن و نذار له تر ازین بشم..............میخوام که هیچوقت فراموش نکنی امینتهمه جه و همیشه منتظرته تا گرمی دستاتو حس کنه و ارامش در اغوش بودنتو برا حتی یه ثانیه از دست نده...هادی عزیزم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:45  توسط سارا  | 

سلام بچه ها.باز خوردم به ته خط.............................

میخواست بره همه چی رو درست کنه که نمیدونم چی شد و همه چی خرابتر از پیش شد خیلی خرابتر...........خداییش هرکی جای من بود تا حالا هزار بار ول کرده بود و رفته بود و همین طور هر کی جای اون بود رفته بود و پشت سرش رو هم نگاه نکرده بود .هر دو مون میدونیم که چقدر و چقدر همو دوست داریم  ولی بعضی موقعها از دستمون در میره....از پنجشنبه شب صداشو نشنیدم .یعنی خودش گفت یه کم صبر کن تا ارامش ذهنیم برگرده و منم صبر کردم ولی دلم که طاقت نداره شنبه شب و امشب یعنی شب در میون بهش زنگ زدم صدای قشنگشو که شنیدم قطع کردم.......خدایا بهش بگو برگرده.خیلی بهش احتیاج دارم .دیشب استخاره گرفتم اومد که صبر کن دارن برات پاپوش درست میکنن.نمی دونم کی داره چیکار میکنه ولی میدونم که همیشه خدا هوامو داره .خدایا تنهام نذار که هرکی هر بلایی بخواد سرم بیاره.هادی عزیزم خیلی دوستت دارم .امیدوارم به زودی زود همه چی درست بشه و بریم زیر سقف ارزوهامون زندگی کنیم .میدونم که همه ارامشت منم و میدونم که الان هم خیلی دلت برام تنگه .تو هم میدونی که تنها با تو اروم میشم و همه دار و ندارم ازین دنیا تویی.....اینقدر دوستت دارم که وقتی نمازم تموم میشه دوست دارم جلو پات سجده کنم و از اینکه دوست داشتنو بهم یاد دادی تشکر کنم .خیلی دوستت دارم . زود بیا که ارامشت بی تو داره میمیره ................................. کسیکه بعداز خدا تورا میپرستد:سارا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:37  توسط سارا  | 

سلام به همه.امروز به امید خدا امتحانام تموم شد وامشب  دارم میرم مشهد.دلم برا عزیزم یک ذره شده..................قربونش برم که خیلی دوستش دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9:39  توسط سارا  | 

مگه میشه یه پرنده بمونه بی آب و دونه

مگه میشه که قناری توی بغض آواز بخونه

اگه تو بری ز پیشم من همون پرنده میشم

که تو بغض و گریه هاشم میگه میخوام باتو باشم

یلدات مبارک عزیزم.مثل همیشه منتظرتم و دوستت دارم .امشب خوشحالم چون یک دقیقه بیشتر از بقیه شبها میتونم به درگاه خدا التماس برگشتنت رو بکنم .دوستت دارم و منتظرتم..........

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:21  توسط سارا  | 

این دفعه هم نیومد...شاید تقصیر خودم بود.یه چیزی رو که خودش میدونست و دوست داشت از زبون من بشنوه  رو تازه سه روز پیش بهش گفتم.یعنی تو این مدت ۳ساله هر وقت ازم پرسید انکارش کردم و یا بهتره بگم بهش دروغ گفتم.وقتی از زبون خودم شنید اونم به اصرار خودش  قلبش شکست بهم گفت دیگه حیفم میاد حرفامو بهت بزنم.گفت تو زندگیمو تکه تکه کردی...نابود کردی گفت دیگه نمیتونم تو چشای مامانی که برام داشت زندگیمو میساخت نگاه کنم.دوست دارم وقتی نگاهم میکنه زمین دهن باز کنه برم توش...

اینا حرفای اون بود اما حرفای من که دارم اشک میریزم و می نویسم...اگه تو این مدت بهش نگفتم یا دروغ گفتم فقط و فقط به خاطر این بود که دوستش داشتم و میدونستم اگه بفهمه تنهام میذاره.نمیخواستم تنهام بذاره نمی خواستم حتی به اینکه یه روز حرف رفتن رو بزنه فکر کنم چه برسه به اینکه بره........

وقتی رفت فقط اشک ریختم و توبه کردم که دیگه بهش دروغ نگم.از خدا خواستم منو ببخشه حداقل به خاطر مامان و بابام و چشمای منتظرشون .به خاطر دستایی که به خاطر من ترک خوردن و به خاطر دعاهای اونا که برای من به اسمونا میره.......ازش خواستم کمکم کنه تا بتونم اشتباهاتمو جبران کنم .میدونم خدا توبه مو قبول کرده چون حال روحیم خوبه فقط پشیمونم و به دنبال راهی برای جبران خطاهام.به امام حسین که خیلی دوستش دارم و همیشه دستمو گرفته.....به اون که محرمش نزدیکه و همیشه اشکام براش بدون بهونه ریختن قسم که دیگه دروغ نمیگم.به هیچ کس..................خدایا هادیمو زندگیمو همه عشقمو همه خاطرات خوبمو برگردون تا به کمک تو براش زندگی بسازم.کمکم کن تا جبران کنم به هرقیمتی حتی از دست دادن جونم.......خدایا بهش بفهمون گذشته ادما زیاد مهم نیست مهم الان ادماست که چه جورین .خدایا صدای گریه های شبونه ام رو تو گوشش نجوا کن تا برگرده .بدون اون حتی طاقت یک دقیقه زندگی رو ندارم.دیروز میخواستم پول بدم به یکی که تو خیابون منو بگیره زیر ماشینش و بکشه تا دیگه نباشم که شکسته شدن قلب زندگیمو  ببینم.تا حد پول دادن رفتم اما برگشتم چون خواستم اشتباهمو جبران کنم بعد برم............خدایا پشیمونم ...کمکم کن .مهم نیست فردا برام چه اتفاقی میفته مهم اینه که الان دوستش دارمو براش اشک می ریزم..مهم نیست فردا کجای زندگیشم مهم اینه که الان دوستش دارم و براش اشک میریزم.مهم نیست تا ابد با من نمونه مهم اینه که الان دوستش دارم و براش اشک میریزم مهم نیست قسمت من چی باشه مهم اینه که قسمتم این بوده که الان دوستش داشته باشم...خدایا دوست داشتنمو بهش بفهمون و کمکم کن براش ثابتش کنم  تا برگرده ...قول میدم به جون خودش که عزیزتر از اون برام نیست دیگه اشتباهاتمو تکرار نکنم .کاری کنم که دیگه جلو مامانش خجالت نکشه و کاری می کنم که زندگی اینده ی خوبی براش بسازم .فقط احتیاج به کمک دارم از خدا و راهنمایی از شما....................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:17  توسط سارا  | 

کاش میشد به زمانی برگردیم که تنها غم بزرگمان شکستن نوک مداد بود و گم کردن پاک کن...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:0  توسط سارا  | 

سلام .امروز بد جور دلم گرفته ...چند روزیه که اینجا(زاهدان)داره بارون میاد .هوا کاملا ابری.مثل هوای دلم من.....اینجور مواقع نمی دونم دل من به خاطر اسمون میگیره یا دل اسمون بخاطر من.....شما چی میگین؟؟؟جمعه میانترم دارم و هنوز تموم نکردم ...چهارشنبه قراره بیاد .عشقمو میگم.اره !همون که مدتهاست که منتظرشم...نمی دونم ایندفعه واقعا میاد یا  بازم...خدا کنه براش مشکلی پیش نیاد و بتونه بیاد و ...اینقدر دلم تنگ شده که وقتی ببینمش فکر کنم اولین کار ی که میکنم سرمو میذارم رو شونه هاش و به اندازه تموم بارونی که این چند روز اومده گریه می کنم... ولی نه .اون از گریه من ناراحت میشه. من که نمی خوام ناراحتیشو ببینم...نمی دونم چکار کنم.......فقط خیلی خوشحالم که میاد . خیلی دوستش دارم.............

.با همه بی سرو سامانی ام

 باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویرتن شدن آنی ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:50  توسط سارا  | 

دلگیر ترین لحظه هام زمانیه که میخوام پیشم باشی تا سرمو تو بغل بگیری و نیستی...اخ که چقدر اون موقع ها احساس تنهایی می کنم از خدا می خوام که مثل همیشه کمکت کنه......دوستت دارم و دلم برات خیلی تنگ شده

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:49  توسط سارا  | 

دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال با من رفت
و در جنوب ترين جنوب با من بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي كه .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:55  توسط سارا  | 

امروز خیلی خوشحالم کرد گفت که هفته دیگه میاد...از امروز تا یه هفته دیگه ثانیه ها رو برا دیدنش می شمارم و منتظر می مونم تا اشکهای شوق از دیدنش رو خودش و با دستای گرم خودش پاک کنه ...خدایا میشه این یک هفته به سرعت برق باد بگذره  .................خدایا میشه وقتی میاد همه چیز اونطوری باشه که اون می خواد.یعنی میشه یه بار دیگه دستامونو بذاریم تو دست هم وتوی خیابونای این شهر غریب قدم بزنیم ...خودت بهم یاد دادی که دستاتو بگیر بالا اون خودش میگیره.به حرفت گوش کردم و دستامو گرفتم بالا و ازش می خوام همیشه و همه جا مواظبت باشه...زندگیم سهمی از قسمت منه و قسمت من دست خدا.پس خدایا حواست به قسمتم باشه...منتظرت میمونم.زود بیا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:14  توسط سارا  |